عکس
" آرتور شوپنهاور "
خیمه شب بازی
منم سعی نمیکنم زنده بمونم
شاید شخص دیگه یا سازمان و شاید هم خدا این برنامه ها رو چیده که زنده باشم.
اصلا برام مهم نیستن، اصلا هم از این بازیچه بودن لذت نمیبرم. ترجیح میدم بمیرم تا اینکه عروسک خیمه شب بازی خدا باشم.
پروا
همیشه یه چیزی واسه خوردن تو کمدش داشت. شکمو نبود ولی آدمو به اشتها میاورد.
اصلا یادم نیست چه جوری با هم دوست شدیم. شاید به نظر میومد واسه آدم سرد و آدم به دوری مثه من، دوست شدن با پروا از هر کس دیگه راحتتره.
دوبار تو بقل من گریه کرد! یه بار واسه اینکه شب تا صبح رو نخوابیده بود و نتونسته بود اونطور که دلش میخواد واسه شیمی بخونه.
یه بارم وقتی ازدواج کرد. یه شب به من گفت پشیمون که با محمد ازدواج کرده! و منم با همه ی عقلی که یه دختر بیست ساله داشت خرش کردم تا به زندگیش علاقه مندش کنم هر چند هیچ کس لیاقت پروا رو نداشت.
الان که یادم میوفته، میبینم پروا کسی بود که من نبودم و نمیتونستم باشم.
یه آدم شاد و دست ودلباز و بی پروا...
نکته
مسبب تیره بختی بشر چرخ گردون روزگار نیست، بلکه نگرشی مخرب و هوش مسمومی است که درحال متلاشی کردن و تهی کردن انسان ها ازدرون است! توجیه این مسئله که رنج روانی انسان ناشی ازتاثیرات شیمیائی مغز برروی ذهن است نوعی فرار و بی توجهی به اصل موضوع است.
منبع: خودشناسی
وجدان
دیگه شب که سر روی بالش میزارم وجدانی نیست که آزارم بده، احساس گناهی هم نیست که به شکل کابوس خودنمایی کنه.