دنيا

دنيا بي تفاوت است 

ساعت


بس که زندگی نکردیم وحشت از مردن نداریم
ساعت رو جلو کشیدن وقت غم خوردن نداریم

عکس

باید پیوسته تأثیر زمان و متغیر بودن چیزها را در نظر داشت و از این رو در هر موقعیتی بلافاصله عکس آن را به تصور آورد:یعنی در سعادت،شوربختی را،در دوستی دشمنی را، در روزهای آفتابی روزهای ابری را،در عشق،نفرت را، در اعتماد و در میان گذاشتن راز خود با دیگری،خیانت و پشیمانی را و بر عکس. این رفتار سرچشمه ی ماندگار فرزانگی واقعی در زندگی خواهد بود که موجب می شود،همواره سنجیده عمل کنیم و به آسانی گمراه نشویم.با این شیوه ی نگرش غالبا می توان تأثیر زمان را پیش بینی کرد و بر آن سبقت گرفت.

" آرتور شوپنهاور "

خیمه شب بازی

مرگ مثه سایه بلند همیشه دنبالم پاورچین پاورچین راه میره. شبیه آسمون قرمبه و شایدم شبیه همون خداست. خیلی سر از کاراش در نمیارم. منظورش رو هم نمیفهمم.

منم سعی نمیکنم زنده بمونم 

شاید شخص دیگه یا سازمان و شاید هم خدا این برنامه ها رو چیده که زنده باشم. 

اصلا برام مهم نیستن، اصلا هم از این بازیچه بودن لذت نمیبرم. ترجیح میدم بمیرم  تا اینکه عروسک خیمه شب بازی خدا باشم.

چتر

دلم یه بارون زیاد میخواد اینقدر که مجبور بشم با چتر برم تو خیابون . 


پایان

یک جایی باید بهم می گفت : من هستم.من اینجام.

بعد من هم تهش می مردم ... من باید آخرش می مردم.


پروا

تقریبا با هر کس که یه بار تو زندگی دیده بود مهربون بود و لبخند میزد .تو دیدار دوم مثه یه آشنای قدیمی باهاش برخورد میکرد. ماهی یه بار خون میداد، واسه همین یه روزایی رنگ پریده و آروم بود. 

 همیشه یه چیزی واسه خوردن تو کمدش داشت. شکمو نبود ولی آدمو به اشتها میاورد.

اصلا یادم نیست چه جوری با هم دوست شدیم. شاید به نظر میومد واسه آدم سرد و آدم به دوری مثه من، دوست شدن با پروا از هر کس دیگه راحتتره.  

دوبار تو بقل من  گریه کرد! یه بار واسه اینکه شب تا صبح رو نخوابیده بود و نتونسته بود اونطور که دلش میخواد واسه شیمی بخونه. 

 یه بارم وقتی ازدواج کرد. یه شب به من گفت پشیمون که با محمد ازدواج کرده! و منم با همه ی عقلی که یه دختر بیست ساله داشت خرش کردم تا به زندگیش علاقه مندش کنم هر چند هیچ کس لیاقت پروا رو نداشت.

الان که یادم میوفته، میبینم پروا کسی بود که من نبودم و نمیتونستم باشم.  

یه آدم شاد و دست ودلباز و بی پروا... 


ما

چقدر منو تو شبیه هم هستیم هر دوتایی تو یه روز به دنیا اومدیم و هر دوتایی دچار افکار مالیخولیایی هستیم. 

آره

میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد 

میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد

روزگار

همیشه در روی یه پاشنه نمیچرخه.

normally

طبیعت مردها چنین است که وقتی اشتهایشان برطرف شد گرسنگی را انکار کنند. 

-گابریل گارسیا مارکز

خنده

و چون دنیا خیلی پوچ و زودگذره باید از ته دل به آن خندید، اینطوری کمتر میبازیم.

فوتوبلاگ

به فکر یه وبلاگ جدید هستم.  

البته یه فوتوبلاگ از عکسایی که میگیرمه، فقط مشکل آپلود میمونه . که اونم میسپرمش به خداااا...

نکته


...اگر دقت کنید متوجه خواهید شد که مشکلات روانی فرد اززمانی آغاز می شود که وارد کارزار رقابت و همچنین ارزش گذاری های اجتماعی می شود.
مسبب تیره بختی بشر چرخ گردون روزگار نیست، بلکه نگرشی مخرب و هوش مسمومی است که درحال متلاشی کردن و تهی کردن انسان ها ازدرون است! توجیه این مسئله که رنج روانی انسان ناشی ازتاثیرات شیمیائی مغز برروی ذهن است نوعی فرار و بی توجهی به اصل موضوع است.
منبع: خودشناسی

Unform

شازده کوچولو از گل پرسید آدمها کجان؟ 

گل گفت: باد این ور و اون ور میبردشان 

این بی ریشگی حسابی بلای جانشان شده !

آیینه

خواب دیدم وارد گلخونه ی سرسبز و نسبتا کوچیکی شدم. 

 نمیتونستم نخندم! نمیتونستم خوشحالیمو حتا تو آینه مخفی کنم. از تو آینه ای که میخندیدم کسی رو میدیدیم که به خنده های من میخندید!!! 

زن

وقتي يك زن چيزي را مي خواهد يعني آن چيز را حتما مي خواهد . برايش هم مهم نيست براي به دست آوردنش ممكن است چه بهايي را بپردازند.

وقتي بزرگ بوديم - آن تايلر

vivid

تا وقتی زنده ام مجبورم زندگی کنم.

طلوع

حالا که میخوام شب و روز به هم دیگه دروغ بگن ، ساعتا هم دقیق شدن

وجدان

عصری با خودم فکر میکردم چقدر دنیا قشنگه  شده از وقتی توش وعده ی بهشتی نیست و ترسی از جهنم! تازه قشنگتر از اون ، اینکه نه خدایی هست و نه شیطان و این داستانهای کودکانه... 

دیگه شب که سر روی بالش میزارم وجدانی نیست که آزارم بده، احساس گناهی هم نیست که به شکل کابوس خودنمایی کنه. 


نقطه ها

یه ترس فوبیایی از جای بسته و تنگ دارم . 

 و امشب به خودم و همه ی نقطه های دیگری که در ابعاد محبوس شده ایم فکر میکنم. این ترس مرض گونه خواب رو از چشمم دزدیده .