Mug Gang

تعدادی چند از ماگ و فنجون هام که همشون رو مثه بچه هام دوست دارم  

 اون جلویی هم رئیسشونه!  



31/6

شهریور هم تموم شد. چه زود همه چیز تموم میشه!

ادامه نوشته

مهر

برنامه های مهر رو باید بریزم: 


ادامه نوشته

من

ما اغلب در گیری فکری را به خودخوری ترجیح می دهیم، زیرا تحت هیچ شرایطی حاضر به تخریب شخصیت خیالی خود که با هزار زحمت سر پا نگه اش داشته ایم نیستیم!

ادامه را در این سایت بخوانید

28/6

یکی از آرزوهام اینه که پروانه رو مثه کرال بدون خستگی برم...
ادامه نوشته

خواهرک

فردا با میهمانان گرام میریم کرج، پیش خواهرک. 

?who calls me

خوابم میاد!
ادامه نوشته

آب تربت

حالا ميخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا ، نه ، شراب آنرا ، قطره   

قطره در گلوی خشک سايه ام مثل آب تربت بچکانم . فقط ميخواهم پيش از آنکه بروم دردهايی که مرا خرده خرده 

مانند خوره يا سلعه گوشه اين اطاق خورده است روی کاغذ بياورم .چون به اين وسيله بهتر ميتوانم افکار خودم را  

مرتب و منظم بکنم .آيا مقصودم نوشتن وصيت نامه است ؟ هرگز ، چون نه مال دارم که ديوان بخورد و نه دين دارم  

که شيطان ببرد ،وانگهی چه چيزی روی زمين ميتواند برايم کوچکترين ارزش را داشته باشد ؟ 

 آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه 

من رفتم ، به درک! ميخواهد کسی کاغذ پاره ها ی مرا بخواند ، ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند ! من فقط 

برای اين احتياج بنوشتن که عجالتا برايم ضروری شده است .. 

 

 

بوف کور-هدایت

truthful

یا ایها الذین آمنوا..

ادامه نوشته

خونه

همه جا آدم خوب و مهربون و منطقی هستم غیر از وقتی منو تو خونه ام ببینی.

خونه واسه من جاییه مثه ذهنم، دفتر خاطرات، بدنم. میخوام تو فضای فرضی خلوتم تنها باشم.   


یک نفر آمد

آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است!
ای سرطان شریف عزلت!
سطح من ارزانی تو باد!

یک نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
یک نفر آمد که نور صبح مذاهب
در وسط دگمه های پیرهنش بود
از علف خشک آیه های قدیمی پنجره می بافت
مثل پریروزهای فکر، جوان بود
حنجره اش از صفاف آبی شط ها پر شده بود
یک نفر آمد کتاب های مرا برد
روی سرم سقفی از تناسب گل ها گشید
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد
میز مرا زیر معنویت باران نهاد
بعد، نشستیم
حرف زدیم از دقیقه های مشجر
از کلماتی که زندگی شان ، در وسط آب می گذشت
فرصت ما زير ابرهاى مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشى داشت... 


 سهراب - بيمارستان - آخرين روزهاى زندگى

Eden

یه مسافرت کوتاه باید برم، میخوام ایدن رو بیارم خونه.

19/6

هفته ی دیگه سرم شلوغه

ادامه نوشته

18/6

وقت نشد برنامه های امروز رو بنویسم

ادامه نوشته

17/6

امیدوارم فردا بارون بیاد، یه جور که هوا خنک بشه 

ادامه نوشته

Cross

خواب دیدم، منو داشتن به صلیب میکشیدن! با چکش پاهام رو میخ کردن . اصن درد نداشت ولی چیزی که ناراحتم میکرد این بود که نمیتونستم تکان بخورم. ولی با همون چلیپا شروع به سینه خیز روی زمین کردم. یه مرد ترسناک دنبالم میکرد و قبل از اینکه موفق بشه دستامو هم به صلیب بکشه، بیدار شدم. 


 

دقیقا همین شکلی بود. البته پاهای من اینقدر چرک نیست 

زاده شدن بهتر از هرگز زاده نشدن است

قطره زندگی تو ، گره ی کوری بیش نیست . گره ی کوری از چند یاخته ی تازه ساز.شاید هم زندگی نیست بلکه امکان زندگی است.بااین همه حاضرم همه چیزم را بدهم که تو با یک اشاره، یک علامت، کمکم کنی. مادرم می گوید چنین اشاره ای را از من دریافت کرده است، و این دلیل به  دنیا آوردن من بوده است.  

 

نامه به کودکی که هرگز زاده نشده است -اوریانا فالاچی 

لینک دانلود کتاب


16/6

 کودک درون یعنی همون غریزه پاک و خالص انسان .

ادامه نوشته

15/6

 هیس، دخترها فریاد نمی زنند 


ادامه نوشته

main plan

داشتم اتاق رو تمیز میکردم ،  چشمم به کتاب قورباغه ات رو قورت بده افتاد. یه بار دیگه اجمالی خوندمش! حالا علاوه بر کارای روزانه باید یه طرح اصلی برای زندگیم تعیین کنم. فعلا دارم فکر میکنم! 

I'm thinking 

14/6

1- تمیز کردن آشپزخونه   

2- تلفن به معلم بچه ها   

3- قرار با ندا  

4- کیک شکلاتی یا کیک شیر  داره درست میشه 

5- فیلم زبون اصلی   This is 40

6-تمیز کردن پنجره اتاق   

7-ناهار (پیتزا)    ناهار جیگر با پلو خوردیم 

8-آب هویج  

9-شام (سوپ یا عدسی)   عدسی

13/6

1-استخر  

2-مصاحبه زبان  (وقت نشد)

3- ناهار( آش و عدس پولو)  

4- جاروی اساسی  

5-شستن رو مبلی ها  

6-خانم وکیلی (وقت نشد)

7-شام (املت)  

8-نصرت  

9-فیلم زبون اصلی    



انسان

مرد باشی یا زن!
فرقی نمیکند
مرگ تمامت میکند 

انسان هم باشی فرقی با سوسک و گربه و آمیب نداری، بیخودی هم شلوغش نکن 

رنگی رنگی

رنگی رنگی بشید 

کلیک کن  

rest

حس برنامه نوشتن ندارم، چون واقعا امروز خسته شدم. فردا رو میخوام چن ساعت برم استخر. بعدشم تا هر وقت دلم خواست بخوابم. نهایت اینکه لوازم تحریر بخرم. 


نه استخر رفتم نه خیلی خوابیدم و نه لوام تحریر گرفتیم. 

به جاش رفتیم خرید نون از شریعتی- تحویل عینک- پیاده روی- تمیز کردن لوستر اتاق- شستن زیر بشقابی ها - شستن لباس- آسیاب کردن فلفل و لیمو - داروخانه- زنگ زدن به خواهر و پدر... 


11/6

فردا تا لنگ ظهر میخوام بخوابم 

ادامه نوشته

6/10

این برنامه نویسی یه حسن داره که احساس میکنم کمتر وقتم هدر میره.
ادامه نوشته

پاکوره ی ماش

این دستور رو از وبلاگ آشپزخانه کوچک من (شکمو جان) برداشتم ، البته من بنا به ذائقه ی خودم یه تغییراتی دادم.  

این کاریه که من کردم ولی اصلش رو  اینجا ببینید: 

من ماش ( یه پیمانه) رو تو قابلمه گذاشتم یه جوش بزنه و خیلی هم زود پخت و نرم شد (تو دستور خیس خورده است ) بعد از پخت تو آبکش گذاشتمش تا حسابی آبش بره بعد با دو تا سیب زمینی متوسط ،یه تخم مرغ و دو قاشق پنیر پیتزا تو غذاساز پوره کردم. بعد با یه فلفل تند، یه حبه سیر، دو قاشق غذاخوری گشنیز، زیره و زنجفیل و نمک و فلفل سیاه حسابی مخلوط کردم بعد هم مثه کوکو تو روغن سرخ کردم. با توجه به اینکه ماش درصد بالایی پروتئین داره، باید بیشتر وارد غذاهام بکنم.


بارون

 صدای رعد برق میاد 

چقدر دلم بارون میخواست 


9692

من با بلاگفا همیشه مشکل داشتم ولی این حس وفاداری که اصن نمیدونم واسه چیه منو اینجا نگه داشته! شیطونه میگه برماااااا  

حالا عصبانیم بعدا میگم چه چیزه بلاگفا داغونه !

ادامه نوشته