پازولینی
تو آن نامه را خطاب به مرگی که همیشه چشم انتظارش بودی نوشتی تا خشمت را از بیرون آمدن از یک شکم باد کرده و وصل بودن به بند نافی که در خون غوطه میخورد کم رنگ کنی.
-رمان یک مرد
-اوریانا فالاچی
-ترجمه: گلرویی
من و سایه
"این زندگی من است "
-هدایت
تناسخ
خواب دیدم تو یه غار تاریک و سرد زندگی میکردم .توی غار هیچ امکاناتی نبود ، روی زمین خشک و خالی میخوابیدم، انگار خیلی انسان نخستین بودم.
نمیدونم با چه انگیزه ای رفتم بیرون از غار یه مرد شکار کردم و کشون کشون آوردمش تو غار و بهش حمله کردم
اونم از خودش دفاع میکرد در همین گیرو دار در یه لحظه برگشتم به هوشیاری زمان حال و با خودم گفتم این کار به دور از تمدن یعنی چه؟ 
همین مکث و فکر کردن، باعث فرصتی شد که اون یکی انسان نخستین فرار کنه.
از غار بیرون اومدم، رو به روم یه صف طولانی از آدم دیدم که میخواستن سوار کشتی بشن! منم رفتم تو صف و سوار کشتی شدم و دل به دریا زدم... 
