خواب دیدم تو یه باتلاق گیر افتادم. 

نرده هایی اطراف باتلاق بود و فکر میکردم با کمکشون میتونم از کنار باتلاق رد بشم. ولی به محض اینکه دست به نرده ها میزدم مثه کره آب میشدن و به داخل باتلاق کشیده میشدن. 

یه چادر سیاه سرم بود ، اولین چیزی که به ذهنم رسید که چادر رو توی باتلاق بندازم، و این از نجات پیدا کردن خودم خوشایندتر به نظرم میرسید. 

مردم اطرافم بودن ولی کسی اهمیت نمیداد.  

ته دلم ترسی نداشتم.