آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است!
ای سرطان شریف عزلت!
سطح من ارزانی تو باد!

یک نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
یک نفر آمد که نور صبح مذاهب
در وسط دگمه های پیرهنش بود
از علف خشک آیه های قدیمی پنجره می بافت
مثل پریروزهای فکر، جوان بود
حنجره اش از صفاف آبی شط ها پر شده بود
یک نفر آمد کتاب های مرا برد
روی سرم سقفی از تناسب گل ها گشید
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد
میز مرا زیر معنویت باران نهاد
بعد، نشستیم
حرف زدیم از دقیقه های مشجر
از کلماتی که زندگی شان ، در وسط آب می گذشت
فرصت ما زير ابرهاى مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشى داشت... 


 سهراب - بيمارستان - آخرين روزهاى زندگى